+ نوشته شده در دهم شهریور 1385ساعت 17:46  توسط اقا حامد
|
نمیدانم !!! نمی دانم چه میخواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته است در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ اوازم شکسته است نمدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد خیال ناشناسی اشناتر گهی میسوزدم گه مینوازد درون سینه ام دردیست خون بارکه همچون گریه میگیرد گلویم غمی اشفته دردی گریه الود نمیدانم چه میخواهم بگویم !!!